تبلیغات
بازگشت به سوی خدا - مطالب مرداد 1390

بازگشت به سوی خدا

گرچه دوری از خدا اما ، خدایت با تو نزدیک است ...

الهی به امید تو

یکشنبه 30 مرداد 1390

کاش از یاد نبریم که اینجا مسافریم ...

نویسنده: بنده عاشق   


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را .............



شنبه 29 مرداد 1390

در غم مولایم علی

نویسنده: بنده عاشق   


سحر بود و غم و درد، سحر بود و صدای نفس خستة یک مرد، که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می‌کرد

غریب و تک و تنها، در آن شهر در آن وادی غم‌ها، دلی خسته، و پر از غم و شیدا، دلی زخم و ترک‌خورده پر از روضة زهرا، شب راحتی شیر خدا از همة مردم دنیا

عجب شام عجیبی‌ست، روان بود سوی مسجد کوفه قدم می‌زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب و لرزید به هر گام، دل حضرت زهرا دل حضرت زینب

غریب و تک و تنها، نه دیگر رمقی مانده در آن پا، نه دیگر نفسی در بدن خسته مولا، به چشمان پر از اشک و قدی تا، پر از وصله عبایش، پر از پینه دو دستان عطایش، رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش، علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش، گل خلقت حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیرزنان، ساکت و خاموش زمین رام ز آن، محو تماشا همه ذرات جهان، باز در آن بزم اذان، نالة آهستة یک مادر محزونِ کمان، گفت: عجب شام غریبی شده امشب، امان از دل زینب، و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی‌تاب دل خاکی محراب، بود منتظر مقدم ارباب

علی آمد و مشغول مناجات، زمین گرم مباهات، در آن جلوة میقات، عجب راز و نیازی، عجب سوز و گدازی، عجب مسجد و محراب و عجب پیش‌نمازی، علی بود و خدا بود، خدا بود و علی بود، علی گرم دعا بود، خدا گرم صفا بود، علی بود به محراب عبادت، علی رکن هدایت، همان مرد غریبی که به تاریکی شب‌ها، به یک دوش خودش نان و یکی کیسة خرما، بَرَد شام یتیمان عرب را.

علی بود، همان خانه‌نشین شاه عرب، همسر زهرا، علی بود و نماز و دل محراب پر از عطر گل یاس در آن لحظة حساس قیامی که تجلاش بُوَد روز قیامت رکوعی پر از بارش انگشتر خیرات و کرامت

چه زیباست کلامش، قعودش و قیامش

ولی لحظة زیبای علی با شرری یک‌دفعه پاشید از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید فرود آمد و شیرازة توحید فرو ریخت علی ناله زد و آه علی با نفس فاطمه آمیخت: که ای وای خدا، جان علی آمده بر لب امان از دل زینب

همان سجدة آخر که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد همان سجدة آخر که علی از غم بی‌فاطمه‌گی رست و رها شد همان سجدة آخر که حسن آمد و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد تن غرق به خون پدرش را به در خانه رساند و به دعا گفت خدایا کمک کن نرود جان ز تن زینب کبری به این حال چو بیند پدرم را دوباره حسن و یاد شب کوچة غم‌ها دوباره حسن و قصة پر غصة بابا

بماند که چه آمد سر زینب، سَرِ شیر خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

دوباره بدنی خونی و رخسارة زرد و غم و بی‌تابی دختر ، دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر، دوباره به دل زینب کبری، شده تازه غم و قصة مادر، کنار بدن خستة حیدر

فضای در و دیوار، پر از درد و محن بود، نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار چه طوفان عجیبی شده بر پا به دل پاک علمدار در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم علی چشم گشود و به هر آنچه که رمق بود، سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود: عزیزم! اگرچه که رسیده‌ست چنین جان به لب من کنارم تو دگر گریه نکن تشنه لب من و رو کرد، به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم ابالفضل، عزیز دل من، جان تو و جان حسینم و با دختر غمدیدة خود گفت که: ای محرم بابا هنوز اول راهی بیا همدم بابا تو باید که تحمل کنی این رنج و محن را پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبی حسن را تو هستی و بلا، دختر بابا تو و کرب و بلا دختر بابا تویی و بدن بی‌سر دلدار تو و اذیت و آزار نه عباس و حسین‌اند کنارت تو و کوچه و بازار

علی اشک شد و گفت نگهدار همه طاقت خود را برای غم فردا

علی رفت و صفا رفت ز خانه دوباره غم تشییع شبانه حسین و حسن و زینب و کلثوم همه خسته و مغموم و اندازة یک کوه غم و درد به سینه دوباره همه رفتند مدینه


شنبه 29 مرداد 1390

پروردگارا به امید تو ...

نویسنده: بنده عاشق   

الهی با خاطری خسته ، دلی به تو بسته ، دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت ، میدهی کریمی ، نمیدهی حکیمی ، میخوانی شاکرم ، میرانی صابرم ، الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که میبینی !نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز،الهی مشت خاکی را چه شاید؟


شنبه 29 مرداد 1390

حس غریبیست ...

نویسنده: بنده عاشق   

صدایی از دور مرا می‌خواند ، دوباره نگاه کن ، دوباره نگاه می‌کنم به آسمان و ریزش باران ، دوباره نگاه می‌کنم به تو به من و زمین را بوسه میزنم هزاران بار، آنگاه تمامی‌ درها گشوده میشود، اتفاقی‌ در دلم افتاده آست...



جمعه 28 مرداد 1390

دعایت میکنم امشب

نویسنده: بنده عاشق   

دعایت می کنم روزی
زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را

دعایت می کنم یک شب
دلت آشفته از غم ها
بیابد راه وصلت را

دعایت میکنم یک شب
بفهمی منتظر داری
بگویی آهسته زیر لب
خدایا آمدم تنها

نگویی که دگر دیر است،
گرچه دوری از خدا اما
خدایت با تو نزدیک است

دعایت میکنم روزی
بیابی ابر مهربانی
و هنگامی که میبارد
مپوشانی تنت را
از نوازش های بارانی

دعایت میکنم روزی
روی تا اوج دریاها
برقصی با موج های آبی
بخوانی نغمه رویا

دعایت می کنم روز یا شب
بفهمی مسافر بودن را
بدانی رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای همره مهربان
تو هم ای خوب من گاهی
دعایم کن دعایم را

جمعه 28 مرداد 1390

شب قدر از زبان دکتر شریعتی

نویسنده: بنده عاشق   

دستت را به سوی او بلند کن شب عزیزیست!


« بسم الله الرحمن الرحیم
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریك ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فیها باذن ربهم من كل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه میدانی كه شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود می‌آیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه كه چشمه خورشید ناگهان می‌شكافد! »
تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسل‌ها در پی نسل‌ها، همه تكراری و همه تقلیدی، و زندگی‌ها، اندیشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبی از این شب‌های پیوسته، آشوبی، لرزه‌ای، تكان و تپشی كه همه چیز را بر می‌شود و همه خواب‌ها را برمی‌آشوبد و نیمه سقف‌ها را فرو می‌ریزد. انقلابی در عمق جان‌ها و جوششی در قلب وجدان‌های رام و آرام، درد و رنج و حیات و حركت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانه‌هایی از یك «تولید بزرگ»، شبی آبستن یك مسیح، اسارتی زاینده یك نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حركت»، آغاز یك زندگی دیگر، پیداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.
این شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یك انسان نو، آغاز فردایی كه تاریخی نور را بنیاد می‌كند. این شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است كه صبح عید قربانی را در پی دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پایگاه ابلیسی را! شب سیاهی كه در كنار دروازه منی است، سرزمین عشق و ایثار و قربانی و پیروزی!
و تاریخ همه این ماه‌های مكرر است، ماه‌هایی همه مكرر یكدیگر، سال‌هایی تهی و عقیم، قرن‌هایی كه هیچ چیز نمی‌آ‏فرینند، هیچ پیامی بر لب ندارند، تنها می گذرند و پیر می‌كنند و همین و در این صف طولانی و خاموش، هر از چندیشبی پدیدار می‌گردد كه تاریخ می‌سازد، كه انسان نو می‌آفریند و شبی كه باران فرشتگان خدایی باریدن می‌گیرد، شبی كه آن روح در كالبد زمان می‌دمد، شب قدر!
شبی كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بیست و چند سال بعثت محمد، از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سال‌هایی كه آن «روح» برملتی و نسلی فرود می‌آید از هزار سال تاریخ وی برتر است. و اكنون، براندام این اسلام اسلكت شده، برگور این نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سیاهی و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبی كه باران فرو می‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌ای است كه بر این كویر خشك و تافته، در كام دانه ای، بوته خشكی و درخت سوخته‌ای و جان عطشناك مزرعه‌ای فرو می‌افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید می‌دهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره‌ای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نكردن، خشك و غبار آلود زیستن و مردن! هركسی یك تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ كوتاه فردی، كه ماه‌ها همه تكراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افق‌های وجودی آدمی فرشته می‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیام‌آور خدایی برتو نازل می‌شود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی كوه فردیت خویش به سراغ خلق فرود‌آمدنی و آنگاه، در گیری و پیكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام!
كه پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر می‌بریم. سال‌ها، سال‌های شب قدر است، در این شبی كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه كرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را می‌شنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این كویر می‌توان شنید.
سلام بر این شب، شب قدر شبی كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌های فسرده این افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد. تا صبح بر اینشب سلام !

التماس دعا

free counters

پندهایی از مولا علی (ع)

شفقت با مردم ، احترام به والدین ، دلجویی از غریبان ، تفکر در امور ، اندازه در معاش ، تقدم بر سلام ، شکر بر نعمت ، ادب در کلام ، مصاحبت با نیکان ، عطا در مقام ، پرهیز از خشم ، پایداری در حوادث ، دوری از کبر ، ایثار بر مساکین ، توکل در امور ، ملایمت با جهال ، اصرار در اطاعت ، مخالفت با نفس ، راستی در گفتار ، نظافت در پوشش ، خدمت به خلق ، خوشرویی با عیال ، سرعت در خیر ، جوانمردی با مغلوب ، تأمل در جواب ، قصور در شهوت ، امداد بر مظلوم ، عیادت از مریض ، صبر در مصائب ، سعی در اخلاص ، اجتناب از غیبت ، دوری از بخل ، دادرسی در قضا ، عفو با قدرت ، تعطیل در انتقام ، اکرام بر میهمان ، نوازش بر ایتام ، استقامت در کار ، عطا در مقام

نویسندگان

نظرسنجی

    هدیه تو به خود ، خدا و امام زمانت چیست؟(قولیست بین تو به هر کدام از آنها که بخواهی){انتخاب چند گزینه نیز ممکن است}










  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


design : imjava