تبلیغات
بازگشت به سوی خدا - مطالب شهریور 1390

بازگشت به سوی خدا

گرچه دوری از خدا اما ، خدایت با تو نزدیک است ...

الهی به امید تو

پنجشنبه 31 شهریور 1390

گفت ابراهیم: آی انسان ها!!

نویسنده: adi zebel   

گفت ای نوگل من! تبری دوش بگیر

به عبادتگاه شهر برو.جز من بشکن همه را خرد بکن!

مردمان در بندند. بند ها را بگسل! تا آیند به سویم. سوی من، سوی پدر!

" فراغ الی آلهتم فقال الا تکلون*ما لکم لا تنطقون*فراغ علیهم ضربا بالیمین "

 

آی بت های عزیز!!

مردی از سوی نور می آید. تبری بر دوشش.اوست ابراهیم.بت ها ترسیدند.همگی جمع شدند.نیرنگ زدند.

- ابراهیم!بیا بت ها را بنگر. چه زیبا چه ظریف.

گفت: خداست زیبایی

دیگری کیسه ای از زر به پاهایش ریخت.

استوار گام گذاشت.

- آی ابراهیم! تو بسی باهوشی و بسی شایسته فرمانداری.

گفت: او شایسته است و من بنده ی او.

صلح به اتمام رسید. جنگ در پیش است. تیغ ها بران است.تیرها زهرآگین.

چه کند ابراهیم؟ نام او چاره کند!

بت ها همه با نام خدا خرد شدند. همه خاموش شدند. از نفس افتادند.

" فجعلهم جذاذا الا کبیرا لهم لعلهم الیه یرجعون*قالوا من فعل هذا بآلهتنا انه لمن الظالمین*قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم*قالوا فاتوا به علی اعین الناس لعلهم یشهدون "

 

چشم ها کاسه ی خون. دست ها بر شمشیر.عقل ها دیوانه

چه کسی بازی ما را بگسست؟ خواب ما را آشفت؟ آه بت هامان!

تو چه کرده ای ابراهیم؟

" قال افرایتم ما کنتم تعبدون*انتم و آباوکم الا قدومون*فانهم عدو لی الا رب العالمین*الذی خلقنی فهو یهدین*و الذی هو یطمعنی و یسقین*و اذا مرضت فهو یشفین*و الذی یمیتنی ثم یحیین*و الذی اطمع این یغفر لی خطیئتی یوم الدین*رب هب لی حکما و الحقنی بالصالحین "

 

گفت ابراهیم: آی انسان ها!!

تا به کی در قفس تنگ شوید؟

در زندان خویش بگشایید

بر بلندای سرو بنشینید

چو کبوتر، پر باز کنید

بر لب معرفتش سبز شوید

چشم باز کنید

او در گل سرخ است هنوز

 در صفای دل آب

در فصل بهار

در برگ برگ درختان شعور

در صفحه ی پرشوردرون

در بستان خرد

همه جا هست هنوز!!!

 

پنجشنبه 31 شهریور 1390

وقتی مرزها آرمان جدایی روح ها را سر می دهند

نویسنده: adi zebel   

پیرمرد خسته و گرمازده ، وقتی کنار ترازوی قدیمی اش نشسته و به درخت تکیه زده و به دنبال فردی طالب وزن کردن میگرده تا 100 تومن کاسب بشه.

دختر جوونی که توی اتوبوس از شدت خستگی زیاد ، چشماشو روی هم گذاشته و چرت می زنه. اتوبوس توی دست انداز میافته و تکان های شدیدی میخوره اما دخترک از رو نمیره و چشاشو باز نمیکنه.

شبه و همه ی خانواده توی یه اتاق 6 متری جمع شدند و منتظر شروع سریال شبانه ی تلویزیون اند. یه خانواده ی 9 نفره ی شلوغ که سربه سر هم میزارنو دور هم تخمه میشکنن.

وقت خواب هم لحاف ها رو قطار پهن می کنن و همه ی خواهر ها ردیف کنار هم میخوابن. از همه چیز صحبت می کننو خیلی سریع خواب مهمون چشماشون میشه.

عید که میشه با ذوق و شوق تمام به خرید عید میرن و لحظه شماری می کنن تا از دست کفش های کهنشون خلاص بشن.

اما براستی من ... و سهمم از این همه چیست؟

سهم من داشتن پول توجیبی زیاد و به قول بچه ها بابا پولداریو از دست دادن لذت شمردن درآمد حلال پیرمرد بعد از یه روز سخت کاریه...

سهم من رفتن با ماشین بابا و از دست دادن آرامش بعد از یه چرت اتوبوسیه...

سهم من نگاه کردن فیلم های زبان اصلی تو سینما خانوادگیو از دست دادن لذت دورهم بودن و سربه سرگذاشتن با خواهربرادرهای زیاد نداشته ام در حین تماشا کردن سریال های آخر شب از یه تلویزیون 14اینچ سیاه سفیده...

سهم من گم شدن میان مارک ها و برند های مختلف و از دست دادن شوق خرید کفش نوی عیده...

سهم من یه اتاق آفتابگیر مستقل و از دست دادن لذت نفس کشیدن و حرف زدن آخر شب در کنار خواهر های نداشتم و خوابیدن روی زمینه...

خواهرم!سهم من یه اتاق پراز اسباب بازی های بچگی و نوجوانی و حالا رمان ها و فیلم ها ونرم افزار های جوانیه...اما من هنوز در حسرت چادر سر کردن و خاله بازی با عروسک های پارچه ای توام.

آره... سهم های من مرزی را ایجاد کردند و این مرز لذت های از دست داده و نداشته هامو ساخت...

خواهرم!شاید نداشته های من در نظر تو خنده دار باشه اما برای من بدست آوردن نداشته ها ارزشمندتر از حفظ داشته هامه...

اما تو با من حرف بزن،درددل کن... نگذار این مرزها در جامعه ی آرمانیه که همه از داشتنش دم می زنند ما را از هم جدا کند...

بگذار آرمان ها فاصله ای میان من و تو قائل نشوند. اگرشرایط میان ما فاصله ای انداخت بگذار آن را با دست خود برداریم.

خواهرم...خدا مارا به قدر داشته هامان دوست نخواهد داشت. او میزان بهره بردن از آنچه داشتیم و شکرگزاریمان را خواهد دید....پس با من باش. بگذار من نیز مانند تو لذت نزدیک شدن به خدا را تجربه کنم.

 

خداوند به طور یکسان از روح خود در ما دمید... روح من و تو یکی ست و روح ها برای یکی بودن نیازی به مرز ندارند.

" بیایید داشته هامان را با یکدیگر شریک شویم "

 

 

پنجشنبه 31 شهریور 1390

این نیز بگذرد ...

نویسنده: بنده عاشق   

دنیا دو روز است

 یک روز با تو ، و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرورمباش و روزی که علیه توست صبور باش

هردو پایان پذیر است

مولا علی (ع)

 

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد خوشی به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت

چهارشنبه 30 شهریور 1390

ایمیلی برای خدا!!

نویسنده: فرشته آسمانی   

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفحه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند
حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشمان آبجیمان را خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , صادق
******************************************
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
.........
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

چهارشنبه 30 شهریور 1390

من تو او......!!!!!

نویسنده: فرشته آسمانی   


معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

چهارشنبه 30 شهریور 1390

شهری در پشت دریاها...

نویسنده: adi zebel   

باز سهراب سپهری سرود. قایقی خواهد ساخت و در آن بی هیچ دل بستگی به سوی شهری در پشت دریا ها خواهد راند. شهری از معرفت و عشق و تجلی هدف والای انسانیت.خوش بحال سهراب... کاش می شد به این سادگی ها از دلبستگی ها دل کند و به سوی شهر عشق سفر کرد... به سوی خدا...

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا

هم چنان خواهم راند

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک، موسیقی احساس تو را می شنود

وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

 

 

پشت دریا ها شهری است

قایقی باید ساخت

چهارشنبه 30 شهریور 1390

دلتنگم . دلتنگ گفتن دردهایم برایت ...

نویسنده: بنده عاشق   

دلم تنگه خدا غم دارم امشب ...

برای گریه فرصت دارم امشب ...

پروردگارا خود میدانی چقدر دل تنگ لحظه ای هستم که دل با یاد تو تا بینهایت ها آرام گیرد.

چهارشنبه 30 شهریور 1390

خدایا ...

نویسنده: بنده عاشق   

خدای بی همتای من

ای توبه گاه دلشکستگان

ای که همیشه صدایم را میشنوی

و ای کسی که با همه بزرگی ، تو میخوانمش

باز هم پیشت آمده ام ...

دستانم خالیست

چیزی جز ندامت در چنته ندارم

دانه‏های اشکم را به قربانگاه کرمت آورده‏ام

به بنده کوچکت رحم کن

و دستانش را بگیر

 که سخت محتاج توست ...

 

چهارشنبه 30 شهریور 1390

آموخته ام که ...

نویسنده: بنده عاشق   

آموخته ام … با پول می شود : خانه خرید ولی آشیانه نه ، رختخواب خرید ولی خواب نه ، ساعت خرید ولی زمان نه ، می توان مقام خرید ولی احترام نه ، می توان کتاب خرید ولی دانش نه ، دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه ،  می توان قلب خرید ، ولی عشق را نه.

آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

بزرگ مردی که هر کاری کرد تا بفهمیم اما تنها خندیدیم.چارلی چاپلین

چهارشنبه 30 شهریور 1390

خدا در عرفان ملاصدرا ...

نویسنده: بنده عاشق   

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان
 
 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
 
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
 
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر
 
برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را
 
 طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
 
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

 

چهارشنبه 30 شهریور 1390

در ملکوت من همیشه برای تو جایی هست ...

نویسنده: بنده عاشق   

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

 

32- حق هم صحبت .

وأما حــق الصـاحب فأن تصحبـه بالفضـل ماوجـدت إلیـه سبیـلا وإلا فـلا أقــل مـــن الا نصاف وأن تکرمه کما یکرمک و تحفظه کما یحفظک ولا یسبقک فیما بینک  و بینه إلى مکرمة فإن سبقک کافأته ولاتقصر به عما یستحق من المودة . تلزم نفسک نصیحته و حیاطته ومعاضدته على طاعة ربه ومعــونته على نفسه فیما لا یهم به من معصیة ربه ثم تکون (علیه) رحمة ولا تکون علیه عذابا . و لا قوة الا بالله .

اما حق رفیق و هم صحبت بر تو آنست که اگر علم و کمالی داری و میـتوانی با او قسمی صحبت کنی که از تو استفاده کند و بیاموزد پس صحبت کن وگرنه اجازه بده او صحبت کند تا تو استفاده کنی و احترامش را نگه دار همانطوریکه دوست داری او احترام ترا حفظ کند .

کوشش کن که در کارهای نیک و رساندن فائده همیشه پیش قدم باشی و اگر او پیشی گرفت و نفعی به تو رساند تو هم به بهترین وجه تلافی کن و در دوستی و محبت با او کوتاهی نکن ؛ بر خودت لازم بدان که اورا نصیحت کنی و در گرفتاریها و بلاها از او به قدر توان محافظت نمائی و در تمام موارد یار و یاور او باش ؛مگـر اینکه میل بـه طرف معصیت و گناه نماید که در این صورت باید اورا باز داری و برای او رحمت باش ؛ نـه عذاب و نقمت و نیست قوتی مگر به خداوند متعال .

 

ادامه مطلب

حقوق ارحام واقارب

21- حق مادر .

فحق امک أن تعلم أنها حملتک حیث لا یحمل احد احدا ؛ و أطعمتک من ثمرة قلبها مـا لا یطعم احد احدا؛ وأنها وقتک بسمعها و بصرها و یدها و رجلها وشعرها و بشرها وجمیع جوارحها مستبشرة بذلک؛ فرحة؛ موبلة؛ محتملة لما فیه مکروهها وألمها و ثقلها وغمها؛حتى دفعتها عنـک یدالقـدرة وأخرجتـک الى الارض فرضیت أن تشبع و تجوع هى وتکسوک وتعرى وترویک وتظمأ وتظلک وتضحى وتنعمک ببؤسها وتلذذک بالنوم بأرقها وکان بطنها لک وعاءاً وحجرها لک حواءاً وثدیها لک ثقاءاً ونفسها لک وقاءاً؛ تباشر حرالدنیا وبردها لک و دونک ؛ فتشکرها على قدر ذلک ولاتقدر علیه الا بعون الله و توفیقه .

اما حق مادر برتو آنست که بدانی او حمل کرده است ترا نه ماه طوریکه هیچ کس حاضر نیست این چنین دیگری را حمل کند و به تو شیره جانش را خورانده است قسمی که هیچ کس دیگر حاضر نیست اینکار را انجام دهد و با تمام وجود ؛ با گوشش چشمش ؛ دستش ؛ پایش ؛ مویش ؛ پوست بدنش و جمیع اعضا و جوارحش ترا حمایت و مواظبت نموده است و اینکار را از روی شوق و عشق انجام داده و رنج و درد و غم و گرفتاری دوران بارداری را به خاطر تو تحمل نموده است ؛ تا وقتی که خـدای متعال ترا از عالم رحم به عالم خارج انتقال داد .

پس این مادر بود که حاضر بود گرسنه بماند و توسیر باشی ؛برهنه بماند و تو لباس داشته باشی ؛ تشنه بماند و تو سیراب باشی ؛ در آفتاب بنشیند تا تو در سایه او آرام استراحت کنی ؛ ناراحتی را تحمل کند تا تو در نعمت و آسایش به زندگی ادامـه داده و رشد نمائی و در اثر نوازش او به خواب راحت و استراحت لذیذ دست یابی .

شکم او خانهء تو و آغوش او گهواره تو و سینه او سیراب کننده تو و خود او حافظ و نگهدارنده تو بود ؛ سردی و گرمی دنیا را تحمل میکرد؛ تا تو در آسایش و ناز و نعمت زندگی کنی .

پس شکر گزار مادر باش به اندازهء که برای تو زحمت کشیده است؛ و نمی توانی از او قدر دانی نمائی مگر به عنایت و توفیق خداوند متعال .

22- حق پدر .

وأما حق أبیک فتعلـم أنـه أصلک و أنـک فرعـه و أنـک لولاه لم تکـن ؛ فمهما رأیت فى نفسک مما یعجبک؛ فاعلم أن أباک أصل النعمة علیک فیه واحمدلله و اشکره على قـدر ذلک ولا قوة الا بالله .

اما حق پدرت بر تو آنست که بدانی او اصل و ریشه تست؛ و تو فرع و شاخه او هستی؛ و اگر او نبود تو نبودی ؛ پس هر وقت در خودت چیزی می بینی که موجـب پیدا شدن غرور در تو می گردد ؛ متوجه باش که پدرت اصل و اساس آن نعمت است و خداوند را به خاطر این نعمت بزرگ ستایش کن و از او تشکر کن به اندازهء نعمتی کـه به تو ارزانی نموده است و قوتی نیست مگر به قوت خداوند متعال .

 

ادامه مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

متن کامل رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام)

حقوق خدا ، خود ،اعضا ، افعال ،رهبران ، ارحام واقارب ، نیکوکار ، نماز جماعت ، دوستی و ارتباط ، خصومت ، مشاوره ، نصیحت ، اخلاقی و اجتماعی ،

1- حق الله

فاما حق الله الاکبر فانک تعبده لا تشرک به شیئا ؛ فـاذا فعلت ذلک باخلاص جعــل لک على نفسه ان یکفیک امر الدنیا و الاخرة و یحفظ لک ما تحب منها .

پس حق خداوند که بزرگترین حـق است ؛ بر گردن تو آنست که فقط بنده او باشی و در عبادت و بندگی شرک نورزی ؛ پس وقتی که چنین بودی و بنده مخلص او شدی ؛ خداوند نیز بر خود واجب میکند که دنیا و آخرت ترا کفایت نموده و آنچه را که از دنیا و آخرت دوست میداری برای تو حفظ نماید .

2-. حق انسان برخودش

و اما حق نفسک علیک فأن تستوفیها فى طاعـة الله ؛ فتـؤدى الى لسانـک حقـه و الى سمعک حقه و الى بصرک حقه و الى یدک حقها و الـى رجلک حقهـا و الى بطنـک حقه و الى فرجک حقه و تستعین بالله على ذلک .

اما حق خودت بر خودت آنست که از تمام قوه و نیروی خدادادیت ؛ استفـاده کنی و خودت را در مسیر طاعت خداوند قرار دهی ؛ پس ادا نمائی حق زبانت را و حـق گوشت را وحق چشمت را و حق دستت را وحق پایت را و حق شکمت را و حق عورتت را و در ادای این حقوق از خدا کمک بخواهی و به او اتکاء کنی .

ادامه مطلب

سه شنبه 29 شهریور 1390

انسان ...

نویسنده: بنده عاشق   

آدم : آنچه خداوند در او دمید و در آن سری است که جز خداوندگارش نمیداند.در میان خلایق بینظیر است.

عقل و احساسی پیچیده و دگرگون دارد که با آن دنیا را از دید خود میبیند و آن را تفسیر میکند.،میتواند هر لحظه از پنجره ای متفاوت به چیزی بنگرد هرچند پیش فرض هایی دارد که ذهنش را محدود میکند.موجودی کمال گراست و عالم مسخر و رام اوست ،قدرتمندتین ابزارش ذهن اوست.به هر آنجا که ذهنش را ببرد یا ببرند کشانده میشود.کردارش در راستای ذهنیات اوست.قبل از هر تغییری باید آن تغییر را در خود ایجاد کند.در مواجهه با هر داده ای که بخواهد به صورت اطلاعی کوچک در بیاید باید خود را قانع کند.با هرچه توانست ،مهم دلیل و نوع آن نیست ممکن است فقط تلقینی باشد.قانع بودن خودش در پیشگاه خودش مهم است : با هر وسیله ای ، حتی خرافات!اگر قانع نشود از درون تهی میشود و آنگاه همه چیز برایش پوچ میشود.چون خود را گم کرده است.شاید فریب خودش را بیش از گم کردن خودش دوست دارد.هه چیز در او جمع شده تا بتواند هر راهی که میخواهد در پیش گیرد.گاهی دیدش را از دست میدهد تا آنچه دوست دارد را باور کند!گاه معیارهایی برای خود میسازد تا در دگرگونی ها فکرش را محدود کنند.و در هر ویژگی او که بنگری راهی برای دگرگونی اش مهیاست.افسوس که توان تجربه همه آنها را ندارد و حتی گاه دوست دارد راه رفته را بازگردد!تجربه انسانی دیگر با تجربه تو متفاوت است.اینجاست که دچار آنچه عمری از آن میگریخت و همه تلاشش برای جلوگیری از آن بود میشود.

سرگشتگی!

او مجبور است دیدگاهی را بپذیرد تا شاید اندیشه ها و تصورات ذهنش را جهت دار کند!جهتی که بتواند بقیه جهات را پاسخ دهد و زیر سلطه خود قرار دهد تا قانع باشد!و در پایان یا برای همیشه در شک و تردید یا شاید بهتر باشد بگویم سرگردانی اش میماند یا یکی ازین دو را برمیگزیند

هیچ نیست

نهایتی است

اگر نهایت و کمال مطلقی را قبول کند در مصداق ،مقدمات ، توجیه ، ... وبه طور کلی رابطه همه هستی های ذهنش با نهایت مطلقش خود مسئله ای جداست.گاه هم آن نهایت مطلق را به تکه های کوچکتر سازگار با هم بدل میکند.اگر نیازمندی و فناپذیری خود را نشناسد و یا در تجربیاتش مقهور قدرت بالاتری جز انسان نشود با توجه به ویژگیهای خاصش گزینه ای بهتر از انسان برای این مقام نمیابد و چون خود نیز انسان است برای نهایت مطلق شدنش میکوشد.و اگر بشناسد در سطح پایین تر به آنچه مقهورش گشته و در سطحی جامع تر به آنچه همه مقهور اویند و همه رابط ها در طول و عرض به آن میرسند ذهنش را جهت میدهد.

حال به این فکر میکنم که هرکس خود را شناخت ،خدای خود را شناخته است یعنی چه؟

بهترین روش کنترل هر کس، کنترل ذهن اوست و اگر بتوانی با استفاده از هر ویژگی انسانی او را فریب دهی و کاری کنی که او نیز مثل تو فکر کند یا  آنان که شاید مخالف تو باشند را در ابهام همیشگی نگه داری آنانهمه برده تواند. چون کاری در مقابل تو انجام نخواهند داد.بهترین راه برای سرگشتگی از بین بردن نظم ذهنی افراد است.نظمی که روشنفکران ارزش آن را نمیدانند!گاهی به تلقین و کاشت عقیده در ذهن نیز میرسد.نمونه کوچک آن فیلم های برتر سینمایی است که هرچه قدر هم سعی در هشیاری داشته باشی آنچنان هنرمندانه از ویژگی های انسانی تو استفاده میکنند که متاثر خواهی شد.آنجا برایم سخت بود که این کار را با بچه هایی که قدرت دفاع کمتری دارند انجام میدهند.کسانی هستند که دوست دارند من سرگشته باشم.

غرور ، شک و هر آنچه فکرش را کنی میتواند  یکی از راههای شیطان است.تنها راه مطمئن فرستادگان خدایند .

یادمان نرود جز یک راه بقیه راهیست برای دوری از حقیقت.مواظب خودتان باشید و به اندیشه ای که دارید افتخار کنید.

 پروردگارا از شر شیطان و شیطان صفتان و نفس اماره خود به تو پناه میبریم.

دوشنبه 28 شهریور 1390

تنها تمنایم تویی ...

نویسنده: بنده عاشق   

خدای مهربانم ... !
تنها تمنای من از دریای مهرت ...
تنها خواهش من از وسعت بخشندگی ات ...
تنها نیاز من از بیکرانگی قدرتت ...
این ست که ... !
به یاد تو بودن را در لحظه لحظه زندگی ام به من هدیه کنی .
و بگذاری تا طعم آرامش و عشق بیکرانت را بچشم .

تو را داشتن آرزوی من نیست زیرا تو همیشه با منی .آرزو دارم بتوانم هر لحظه بتوانم با دلی لایق حس با تو بودن احساست کنم 
 خدای مهربانم ... !
برای هر آنچه که به من عطا کردی شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر !

 

آرزویم این است، نرود اشك در چشم تو هرگز

     مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز؛

    و به اندازه هرروز تو عاشق باشی...

عاشق آن كه تو را می خواهد و به

             لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد

                           به همان اندازه كه دلت می خواهد...

 

دوشنبه 28 شهریور 1390

چه تنهایی قشنگی...

نویسنده: adi zebel   

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی...

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

 

حساب ها به هم ریخته اند... معادلات خالی ازx و y اند... باز هم خواب ها تعبیر نمی شوند... ومن...

براستی من کیستم؟ منی که روی جاده ی ابدیت ، به سوی لحظه ی توحید می روم و ساعت همیشگی ام را با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک کرده ام... اما باز هم مانند مثال همه ی فیلم های تراژدی ساعتم خواب مانده... دوباره منطق ها درست عمل نکردند...

زمان از دستم رفت. اهمیتی نمی دهم. باز هم می روم... به سوی انچه که منطق ها ، معادلات و حساب ها را شکست... به سوی ان که هیچ معبَری نمی تواند خواب قاصدکی را در مورد وجود بزرگش تعبیر کند... به سوی... فقط میروم... تا به جایی برسم که که خستگی ام را فریاد کنم... خستگی از این روزمرگی ها ، از این دورویی های سرگردان ، از دروغ ، از صداهای نامفهوم... آری. خسته ام از این دنیای شیشه ای پر نیرنگ.

به سرزمینی دور می رسم...سرزمین تنهایی. فریاد نمی زنم. تنها سکوت... وچشم می دوزم به آسمان ، تا تو از نگاهم عمق فریادم را فریاد کنی.

خدایا! فریاد کن از هر چیز این دنیا که راهی به جز گریز به سویت برایم باقی نگذاشت... از دنیای دروغینی که می خواهد تو را از من بگیرد... از این دنیا که...نه... این دنیا را نگه دار ، می خواهم پیاده شوم.

می خواهم تنها بمانم و در این تنهایی دمادم از تو پر و باز در واژه واژه ی نمازم لبریز شوم.

می خواهم بدون معادله زندگی کنم...بدون x ، بدون y... می خواهم زندگی را با الفبای تو پی بگیرم. پس دوباره مانند هفت سالگی ام به من دیکته کن:

خدا اب داد ، خدا نان داد .

چه تنهایی قشنگی ... باز روی دفتر تنهایی ام مشق های شبم را تکرار می کنم:

خدا آب داد ، خدا نان داد .

و در اخر باز تکرار می کنم: آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

 

" ومن بازهم با یاد تو ای جاری تا ابدیت ، زندگی خواهم کرد "

دوشنبه 28 شهریور 1390

سلام عشق غریب.... امروز دوشنبه است....

نویسنده: adi zebel   

سلام عشق غریب.... امروز دوشنبه است.... وغروب در پیش... وقت دلتنگی های هر روزم.... و من بیش از همیشه از تو لبریزم... امروز دوشنبه است...

واژه ها با آنچه سطرها می نگارند غریبه اند... قلم می افتد... صدا ها می لرزند... دوباره خودکارم جوهر پخش می کند...ومن بیش از همیشه از تو لبریزم... امروز دوشنبه است....

دوباره می خواهم تو را بخوانم... تک واژه ی پر معنای فرهنگ ها...اما... صدایی نمی گذارد... ابلیس است.... بلند می خندد... بلند... به واژه ها و سطر ها... به قلم... به صدا های لرزان... به من که بیش از همیشه از تو لبریزم... آری عشق غریب ، امروز دوشنبه است.

جمعه ای که گذشت تو را خواندم با تمام دلتنگی... در نهایت احساس... با همان واژه های غریب... با همان صداهای لرزان...با خودم که بیش از همیشه از تو لبریز بودم... اما تو باز هم نیامدی وجمعه گذشت... وامروز دوشنبه است...

و من به هیچ چیز پایبند نماندم... به واژه ها... به قلم... به صداها... به شما... به خودم....امروز که دوشنبه است...پرونده ام پیش روی توست... و امروز وقت خجل شدن های هفتگی ست...

آری امروز دوشنبه است و من خجلم. و خجل تر از من لحظه های جمعه ام که با یاد تو سر شد اما... دیگر حتی لحظه ها هم باورم نخواهند داشت...

آری عشق غریب...امروز دوشنبه است... واژه ها... قلم... صدا...احساس...همه چیز آماده است... اما... من می ترسم... از این که دوباره تو را صدا بزنم و باز لحظه ای بعد...به لحظه های احساس خیانت کنم...

اما تو ای عشق غریب ، باز هم در نهایت بزرگواری ات از من در گذر...از من که بیش از همیشه از تو لبریزم... امروز که دوشنبه است... امروز که اعمالم به دستت می رسد... در درگاه خدا... دعایم کن...

دعا کن که ایمانم محکم شود... دعاکن که واژه ها...سطرها... احساس ها...قلم... صداها...لحظه ها...باورم داشته باشند... دعا کن که همیشه از تو لبریز باشم تا فرصتی برای خیانت به لحظه های خواندنت ایجاد نشود...

آری عشق غریب... امروز دوشنبه است...

دوشنبه 28 شهریور 1390

امان ز لحظه‌ی غفلت....

نویسنده: adi zebel   

حاج امین در خانه را کاملا باز کرد. تاکسی‌اش را از خانه بیرون آورد. به خیابان اصلی رفت . با حرکت آرام به کناره‌ی خیابان نگاه می کرد و مسافران را سوار می کرد. مسافرِ اول پیاده شد و گفت : آقا ! چقدر باید بدهم ؟
حاج امین به بالای شیشه‌ی جلو نگاهی کرد . زیر لب چیزی گفت. بعد به مسافر رو کرد و گفت: 100 تومان.
تاکسی پولش را گرفت و حرکت کرد. اندکی بعد، مسافر دوم گفت: «آقا اینجا پیاده می شم. چقدر می شه؟
دوباره حاج امین به بالای شیشه‌ی جلو نگاهی کرد . زیر لب چیزی گفت. بعد به مسافر گفت: 125 تومان.
مسافر از قیمت منصفانه اش تعجب کرد. آرام به شیشه‌ی جلو نگاهی کرد. روی کاغذ ساده‌ای با خط زیبا نوشته بود:


"امان ز لحظه‌ی غفلت که شاهدم باشی یابن الحسن"

دوشنبه 28 شهریور 1390

برای شروع این راه تردید مکن ...

نویسنده: بنده عاشق   

همیشه رفتن راه رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت  ...


در بن بست رسیدن راه آسمان باز است

پرواز را بیاموز ...

 

اگر بارانی که بر سقف اتاقت می‌بارد به تو شهد آرامش می‌چشاند، هنوز امیدواری‌...
اگر با پیام غیرمنتظره‌ای خوشحال و شگفت‌زده می‌شوی، هنوز امیدواری‌...
اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی، هنوز امیدواری‌...
اگر زیبایی رنگ‌های گل کوچکی را درک کنی، هنوز امیدواری‌....
اگر آرامش بعد از طوفان دریا را دیده باشی، هنوز امیدواری...
اگر لبخند کودکی، قلبت را شاد می‌کند، هنوز امیدواری‌...
اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی، هنوز امیدواری‌‌...
اگر خوبی‌های دیگران را می‌بینی، هنوز امیدواری‌...
اگر به فکر آرامش هستی، هنوز امیدواری...‌
اگر به بهار فکر می‌کنی، هنوز امیدواری‌...
و بالاخره اگر کلمه امید هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن می‌اندیشی، پس بدان هنوز امیدواری و وجودت پر از زیبایی است و هرجا که بروی با خود نور و برکت می‌بری‌...مقصرترین مردم کسانی هستند که روح ناامید دارند‌...

دوشنبه 28 شهریور 1390

دنیایی حرف از مولا علی...

نویسنده: بنده عاشق   

«مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ كانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»

آن كه میان خود و خدا را اصلاح كند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىكند و آن كه كار آخرتِ خود را درست كند، خدا كار دنیاى او را سامان دهد. و آن كه او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است

 

یکشنبه 27 شهریور 1390

بار الهی دعایم را چه شد؟؟

نویسنده: بنده عاشق   

و چه زیبا گفت مولا علی ...

التماس به خدا شجاعت است ؛

اگر بر آورده شود عزّت است و اگر برآورده نشود حکمت است.

اما التماس به خلق  شرمندگی است ؛

 اگر بر آورده شود منّت است و اگر برآورده نشود ذلّت است.

اندکی تامل بایدش ...

گاهی گمان نمی کنی ، ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

یکشنبه 27 شهریور 1390

تضاد سایه ها " پرواز به سوی عشق حقیقی "

نویسنده: adi zebel   

where love rules, there is no will to power

and where power predominates, there love is lacking

the one is the shadow of the other

جایی که عشق فرمان می راند، میلی به قدرت نیست

و آنجا که قدرت سلطه می یابد، عشق حضور ندارد

و هریک سایه ای برای دیگریست

 

نمی دانم از چه بگویم یا از کجا شروع کنم.از آن وقت که فروغ با صراحت نوشت:

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

یا از وقتی که همه برایش کف زدند و هورا کشیدند. از آن وقتی که سایه ها قد کشیدند...بزرگ شدند...و چه غریبانه بازی سایه ها عشق را به انتها کشید.

به لب پنجره خواهم رفت...آری فروغ... تو راست می گفتی، گوش می دهم، وزش ظلمت را می شنوم...سایه های قدرت قد کشیدند و ظلمتشان آسمان را فرا گرفت. جایی که خدا را در آن می پنداشتم. حالا دیگر وقت دلتنگی ها، وقتی سربلند می کنم که خدای آسمانی ام را ببینم انعکاسی جز سیاهی و ظلمت سایه های قدرت به چشمانم نمی خورد.

بس است دیگر...شاید بهترست از کنار پنجره بگذرم تا شاهد مرگ عشق و معنویات نباشم...شاید بهترست...

دوباره فروغ نوشت: زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت...

بس کن فروغ. دیگر نگو...اما او باز هم ادامه داد:

ابرها همچون انبوه عزاداران ، لحظه ی باریدن را منتظرند...

لحظه ی باریدن؟لحظه ی باریدن؟فروغ چه می گفت؟ و باز ادامه داد:

دیگر کسی به عشق نیاندیشید ، دیگر کسی به فتح نیاندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیاندیشید...

باز هم سردرگمی من میان اشعار و باز هم انعکاس صدای فروغ:

در سرزمین قدکوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کردند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه ی قلبم ، کار حکومت محلی کوران نیست...

و انتها بخش شعر هایش : پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنیست.

تو از چه سخن می گفتی فروغ؟ از ظلمت، نومیدی، ساعت، ابرها، باریدن، عشق، فتح، عناصرچهارگانه، پرنده، پرواز...پرواز؟

آری فروغ...باز ساعت چهار بار نواخت... ابرها هم آماده اند... به عشق می اندیشم... به فتح... وباز در میان اشعار گم می شوم:

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد. می دانم، می دانم، می دانم...

آری فروغ... ریشه می دوانم... قد می کشم... دیگر بر مدار صفر سفر نخواهم کرد... پرواز می کنم...

از میان سایه های قدرت می گذرم و باور دارم که در پس این ظلمت ها دستان خدا برای در آغوش کشیدنم بازخواهد بود.ابرها هم می بارند. اشک شوق است، اشکی برای تولد دوباره ی عشق، تولد دوباره ی معنویات.چیز هایی که در پس ظلمت ها گم شده بودند.دوباره تکرار خواهم کرد:جایی که عشق فرمان می راند، میلی به قدرت نیست...

و تو ای سراسر عشق، بزرگ معنای عشق، تکواژ بی همتا، خدا.......

آغوشت را باز نگه دار...

دارم به سوی تو پرواز می کنم.

 

اشک زیباست

 پاکی احساس است

نه احساس نه

چیزی فراتر از واژه ها

 رنگی از دلتنگی دارد

آری

شاید نقشی از عشق رقم میزند

تنها بیافرینشان

به فکر افتادن اشک هایت نباش

آنها آسمانی اند

 قبل از سقوطی تلخ

چون قاصدکی روشن

سوی آنچه میخواهی

عروجی با صفا دارند

 

لحظه پرواز است
چشم بگشا و مرا ، در وسط حادثه بین...
که پر از تشویشم ...
نا تمام از همه ی کل تماشایی ها...
خسته از بینش افتادن برگ...
و صدای خش خش...پر ز اندوه خود آوای کلام...
صاحب تنهایی...
سر پر از باد و دل...
خالی از زحمت تنگ...پر پرواز سفید آلام
و دو رنگ تکفام...ساده و مشکی ناب...
آشیان عشقی ،که مرا از نمط آب و درنگ...
و صدای پرچین...
زود از خاطر این حادثه ها بر زد و برد... به تماشای خود بیزاری،
به دل خشم زمین...به هوای تسنیم...
لحظه پرواز است...
آه ای چشم زمین...دیده برگیر از این خال سیاه... و از آن جنبش رنگ...چشم بگشا و مرا...و فقط این،من ، را...تو در آغوش بگیر...
آه، از لذت پرواز پرم...دو ،سه تا نت، به عروج...ساز بشکسته ام انگار ... که خوب...و چه با آرامش... می نوازد ،دلسوز...
آه...ای سوره ی روز...تو و آغاز کلام خورشید... تو و تسبیح ز هم پاره ی دوست...تو وتصویر خدای انبوه...خالی ام از کم و بیش... و پرم از اندوه...لحظه پرواز است...
لحظه پرواز است!... باید این سینه حبس ابد از روی شهامت بشکافت...
باید این حادثه را...از دل سرخ چکاوک پرسید...
باید این دلتنگی، به فراخی هوای تبعید...زود بخشید و پرید...
آسمان ،
نزدیک است...
لحظه ی پرواز است!...

آسمان سقف سپیدی که امانتها را ...
روز اول ز سر خود وا کرد، و دل خسته ی ما...
عاشق و تنها کرد...
باز می جوید از این خاک غریب...تکه ای گمشده از سهم مرا...
او ...
مرا میجوید...
پر پرواز من،آن ، آرزوی شیرین است...
پر و بالم اینجاست...
و پریدن زیباست...
لحظه ی پرواز است

نمیدونم از کجا شروع کنم؟

خودت بگو از چی بگم آقا جان؟

 از غریبیت ؟

ازین که همش فقط حرف میزنیم؟

ازین که دلت به جای خوش بودن به ما ازمون خونه؟

ازین که اسم شیعه رو داریم ولی لیاقتش رو نه؟

ازین که دم از علی میزنیم ولی نمیشناسیمش؟

ازین که از سفیدی انتظار میگیم ولی با گناهامون مایه رو سیاهی توایم؟

ازین که تو خیال دنبالت میگردن یا  تو رو خرافه میدونن؟

ازین که بعضیا به اسم انتظار فقط نشستن؟

ازین دلبستگی های خیالی؟

ازین دنیا؟ از شبه آدماش ؟از اونایی که از یادشون رفتی ؟ از کسایی که دنیا اسیرشون کرده؟ از اونایی که خودشون رو فروختن ؟ از اونایی که خداشون پوله ؟از قلبای سیاه آدما؟ از دروغاشون ؟ از هدفای پستشون ؟

ازین که هیچ وقت به خودمون نمی یایم؟ 

از چی بگم آقا جون ؟از چی بگم که دلت نشکنه ؟

دلم گرفته آقا جون چون حس میکنم ازمون بیشتر ازینا انتظار داری ولی بعضیامون تو اولشم موندیم

ولی ...

به حق پاکی اشکای عاشقات ، به حرمت دستایی که رو به آسمون دعا میکنن ، به حق اون دلایی که تصمیم گرفتن پاک باشن ، به حق مادرم فاطمه قسمت میدم

 واسه هرکی دلش باهاته ، واسه هرکی داره قدمی برمیداره  دعا کن.دعا کن بتونیم 3تا چیز باشیم

تسلیم خدا ، شیعه علی ، منتظر مهدی

شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...


خبر آمد خبری در راه است/سرخوش آن دل که از آن آگاه است/شاید این جمعه

بیاید...شاید/پرده از چهره گشاید...شاید/دست افشان...پای کوبان می روم/بر در سلطان

خوبان می روم/می روم بار دگر مستم کند/بی سر و بی پا و بی دستم کند/می روم کز

خویشتن بیرون شوم/در پی لیلا رخی مجنون شوم/هر که نشناسد امام خویش را/بر که

بسپارد زمان خویش را/با همه لحظه خوش آواییم/در به در کوچه ی تنهاییم/

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر/نغمه ی تو از همه پر شور تر/کاش که این فاصله را کم

کنی/محنت این قافله را کم

 کنی/کاش که همسایه ی ما می شدی/مایه ی آسایه ی ما می شدی/هر که به دیدار تو

نایل شود/یک شبه حلال

مسائل شود/دوش مرا حال خوشی دست داد/سینه ی ما را عطشی دست داد/نام تو

بردم لبم آتش گرفت/شعله به

دامان سیاوش گرفت/

نام تو آرامه ی جان من است/نامه ی تو خط امان من است/ای نگهت خاست گه آفتاب/در

 من ظلمت زده یک شب

بتاب/ پرده برانداز ز چشم ترم/تا بتوانم به رخت بنگرم/ای نفست یار و مدد کار ما/کی و کج

ا وعده ی دیدار ما/

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد/به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد/به مکه آمدم ای

 عشق تا تو را

بینم/تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم/کدام گوشه ی مشعر/کدام گوشه ی منا/به

شوق وصل تو در انتظار

بنشینم/ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش/تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد/ببوسم خاک پاک جمکران

را/ تجلی خانه ی پیغمبران را/خبر آمد خبری در راه است/سر خوش آن دل که ار آن آگاه

است/شاید این جمعه

بیاید...شاید/پرده از چهره گشاید.../شاید

شنبه 26 شهریور 1390

هر آنچه هست بین من و توست ...

نویسنده: بنده عاشق   

خداوندا
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهی
من دیر نخواهم و آنچه را
که تو دیر میخو اهی من زود نخواهم
پروردگارابه من بیاموز
دوست بدارم کسانی راکه
دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی
که عاشقم نیستند...
به من بیاموز
لبخند بزنم به کسانی که
هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم
به کسانی که محبتی درحقم نکردند

زیرا هر آنچه هست بین من و توست ...

free counters

پندهایی از مولا علی (ع)

شفقت با مردم ، احترام به والدین ، دلجویی از غریبان ، تفکر در امور ، اندازه در معاش ، تقدم بر سلام ، شکر بر نعمت ، ادب در کلام ، مصاحبت با نیکان ، عطا در مقام ، پرهیز از خشم ، پایداری در حوادث ، دوری از کبر ، ایثار بر مساکین ، توکل در امور ، ملایمت با جهال ، اصرار در اطاعت ، مخالفت با نفس ، راستی در گفتار ، نظافت در پوشش ، خدمت به خلق ، خوشرویی با عیال ، سرعت در خیر ، جوانمردی با مغلوب ، تأمل در جواب ، قصور در شهوت ، امداد بر مظلوم ، عیادت از مریض ، صبر در مصائب ، سعی در اخلاص ، اجتناب از غیبت ، دوری از بخل ، دادرسی در قضا ، عفو با قدرت ، تعطیل در انتقام ، اکرام بر میهمان ، نوازش بر ایتام ، استقامت در کار ، عطا در مقام

نویسندگان

نظرسنجی

    هدیه تو به خود ، خدا و امام زمانت چیست؟(قولیست بین تو به هر کدام از آنها که بخواهی){انتخاب چند گزینه نیز ممکن است}










  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


design : imjava